موضوع درس : نظريه هاي ارتباطات ( دوره كارشناسي)
موضوع تحقیق :درآمدی بر فرهنگ ،جامعه،رسانه ها و ارتباطات
زير نظر : دكتر غلامرضا آذري
تهيه و تنظيم : محمدرضا گلندي ، عليرضا اسماعيلي طاهر ، غلامحسين ودودي و سيدحسين حيدري فر
سال تحصيلي : ۸۷ - ۸۶
فرهنگ و جامعه، رسانهها و ارتباطات
1-3- گروه انساني به عنوان نظامي متشكل از سه نظام مختلف
در مواردي كه تلاش برآن است تا ارتباطات در جامعه درك شود، مفهوم نظام ميتواند بسيار سودمند باشد. پيش از اين ديديم که يك نظام ممكن است بصورت مجموعهاي از واحدها يا « عناصر» تعريف شود. (به كادر 4-1 فوق رجوع كنيد). اين عناصر در درون ساختار كمابيش ثابتي با يكديگر درارتباط هستند. اين ساختار نيز شماري از « روندهاي » جاري در درون ساختار كمابيش ثابتي با يكديگر در ارتباط هستند. اين ساختار نيز شماري از « روندهاي » جاري در درون سيستم را مديريت مينمايدو روندهاي مزبور نيز به نوبه خود دائماً اين ساختارها را تحت تأثير قرار ميدهند. همانگونه كه روندها دچار دگرگوني ميشوند، اين ساختار نيز به تدريج تمايل به تغيير پيدا خواهد كرد.
يك گروه متشكل از دوستان مثال خوبي از يك نظام است .
همانند ساير گروهها، اين گروه اگر چه ممكن است گروهي كوچك و كاملاً غير متشكل مركب از چند دوست باشد و تعريف يك گروه كاملاً غير متشكل و دوستانه برآن مصداق پيدا كند ولي بازهم از ساختار معيني برخوردار خواهد بود. بهرحال در جامعهشناسي عمومي، مفهوم گروه به صورتي عمومي ( وغيرتخصصي ) تعريف ميشود و لذا ممكن است در برگيرنده انواع بزرگتري از گروهها نظير سازمانها بوده و در واقع گروههاي بسيار بزرگتري همانند جوامع را نيز شامل شود. نظريهها و روش شناسيهاي ويژهاي براي بررسي ساختار غير متشكل گروههاي كوچك به صورت الگوهاي شكلي تهيه وتدوين گرديدهاند. بررسي و مطالعه جدي و متشكل ارتباطات در گروههاي كوچك – كه جامعه سنجي خوانده ميشود، در بخش 4-4 ذيل ارائه خواهد گرديد. درست همانند نوع بشر، گروهها نيز زاده ميشوند، زندگي ميكنند و ميميرند. اغلب گروهها زندگي كوتاهي دارند، در صورتي كه اگر به گونه ای ساختار يك گروه متشكلتر باشد.، دوره حيات آن طولانيتر خواهد بود . مثالهاي خوب اين گروههاي كمابيش متشكل باشگاهها، سازمانها و فراتر از همهي آنها ملل وكشورها ميباشد. نمونهي اين گروههاي بسيار ديرپا و كاملاً متشكل كليساي رومن كاتوليك است . بهرحال بصورت يك قاعده كلي، واژه « گروه» براي اشاره به گروههاي نسبتاً كوچك و غير متشكل به كارميرود وبه گروههاي بزرگ ومتشكل سازمان اطلاق ميشود( رجوع كنيد به فصل 5)
خانوادهي انسان، محتملاً مهمترين گروه در ميان همهي اين گروهها ميباشد( رجوع كنيد به بخشهاي 3-4-4و 5-4-4)
عملكرد اعضاي گروه را در قاعده، « نظام ارزشي» اداره مينمايد. اين نظام كمابيش در ميان اعضاي گروه مشترك ميباشد و عبارت از مواردي است كه اعضاي گروه آن را خوب، درست، سودمند يا زيبا و نظاير آن تلقي ميكنند. اين نظام ارزشي، پايه و اساس تمام گروهها اعم از بزرگ و كوچك ميباشد، در واقع كل جامعه را ميتوان يك گروه غولآسا در نظر گرفت و در ارزيابي و تحليل نهايينیز اين گروه را همانند گروههاي ديگر مشابه، براساس نظام ارزشي آن شناسايي و معرفي نمود.
نظام ارزشي خود بخشي از يكي از نظامهای سه گانه كاملاً مرتبطي است كه در تمامي گروههاي انساني وصرفنظر از بزرگي و كوچكي آنها ديده ميشود. مثلاً در گروههايي نظير « دارودستهي پسران تبهكار خياباني» يا « يك ملت» اين نظام ارزشي به چشم ميخورد. سه نظام اصلي كه در تمامي گروهها و جوامع انساني مشترك ميباشد، به شرح زيراست:
v يك نظام فرهنگي مركب از باورها و انگارهها
v يك نظام اجتماعي متشكل از كردارها و كنشها
v يك نظام مادي مركب از مصنوعات فيزيكي
بي شك در عالم واقعيتهاي عيني، باورها، كردارها و مصنوعات چنان درهم تنيده شده و مرتبط با يكديگرند كه جدا ساختن ابعاد عقيدتي، كنشي و مادي از يكديگر بسيار دشوار ميباشد. مثلاً نظام « فرهنگي» بصورت مجموعهاي مركب از باورها و انگارهها، نظام اجتماعي كردارها و نظام « مادي » مركب از مصنوعات فیزيكي تعريف ميشود. نظام اجتماعي كردارها و نظام مادي مصنوعات فيزيكي نيز ممكن است نظام فرهنگي و عقيدتي را تعريف نمايند. اين مسئله، امر تحليل تجربي نظامهای مزبور را دشوار ميسازد ، به خصوص در مواردي كه با تعدادزيادي از نظامهاي فرعي اجتماعي مواجه ميباشيم .
هریک از نظامهاي فرعي مزبور الزاماً در برگيرنده عناصري از هر يك از اين سه نظام پايه و اصلي ذيل در هر جامعهاي ميباشد:
نظام فرهنگي باورها، نظام اجتماعي كردارها و كنشها و نظام مادي مصنوعات فيزيكي و واقعيت مورد اشاره فوق به هيچوجه دليل رد تحليل تمايزي اين نظامها نميباشند. بهرحال تمامي نظامهاي بشري را ميتوان از منظر عقيدتي ، كرداري و يا مصنوعاتي مطالعه و شناسايي نمود. هر سهي اين نظامها براي بقاي هرگروه يا جامعه بشري ضرورت دارند. بنابراين در مباحث نظري هر يك از اين سه نظام ممكن است براي توصيف ويژگيهاي هر جامعهاي مورد استفاده قرار گيرد. (اين امر ممكن است از جنبهي ساختاري يا روندي آن نظام يا از هر دوي اين جوانب صورت پذيرد. بهرحال در عمل و در اغلب موارد بهتر است جوامع يا ساير گروههاي بشري را به عنوان گروههايي در نظر بگيريم كه بر پايهي يك عنصر محوري در نظام فرهنگي و عقيدتي، يعني نظام ارزشي آن شكل يافته اند .
2-3- نظام ارزشي اجتماع
عملاًتمامي ساختارهاي اجتماعي راميتوان درقالب دوزوج ديدگاه ارزشي زيررا شناخت:
§ ديدگاه ارزشي شناختي در قياس با ديدگاه ارزشي هنجاري
§ ديدگاه ارزشي بياني در مقابل ديدگاه ارزشي ابزاري
در تحليل نهايي اين دو زوج ديدگاه ارزشي، به ترتيب برحسب چهار ارزش حقيقت درستكاري، زيبايي و مفيد بودن تعريف و مشخص ميشوند. اين ديدگاههاي ارزشي بسيار اساسي بوده و در واقع ارزشهايي جاودان و ابدي ميباشند. ممكن است اين ارزشها به صورت چهـــار فعل در زبانهـاي هند و اروپايي بيان شوند: - مثلاً در لاتين بصورت sapere / debere esse / facere و در زبان فرانسه بصورت savoir / devoir- etre / faire . البته در ساير خانوادههاي زباني نيز واژه های معادلي براي آنها يافت ميشود. اين ديدگاهها ارزشي پايه و اساسي را فلاسفهي يونان باستان تحت عناوين logos ،ethos pathos و praxis مورد بحث قرار دادهاند. در قرن هجدهم ، فردريش شيلر ( 1805 – 1759) همانند بسياري از پيشينيان و یاشعراي بعد از خود اشعاري در مورد آنها سروده است . دانشجويان امروزي در رشتههايي نظير تبليغات نوين و روابط عمومي نيز اين واژهها را به كار ميبرند. به همين سبب مكرراً ما به اين نگرشهاي ارزشي بنيادي در بخشهاي مختلف اين كتاب رجوع خواهيم كرد. در واقع ميتوان چنين گفت كه تمامي نهادهاي اجتماعي از دل همين چهار نگرش ارزشي به وجود آمدهاند و در حال حاضر نيز در پيرامون آنها به رشد و توسعهي خود ادامه ميدهند.
نگرش هنجاري
فرهنگگ
فناوري ادبيات
علم تحقيق
نگرش شناختي
( توصيف ، سببي)
شكل 1-3 گردونه بزرگ فرهنگ در جامعه( منبع روزنگرن 1994 ب)
شكل 1-3تصويري از « گردونهي بزرگ فرهنگ در جامعه» را به تصوير كشيده و بيانگر اقسام مختلف نهادهاي اجتماعي است كه همگي در پيرامون دو زوج از نگرشهای بنیادی گروه بندی گردیده اند، زوجهای ارزشي مورد اشاره عبارتند از ارزش بياني در مقابل ارزش ابزاري و ارزش شناختي در مقابل ارزش هنجاري ( رجوع كنيد به بخشهاي 2-1 و 3-1 ) اين اقسام به گونهاي شكل گرفتهاند كه « گردونه پيچيده» بدان اطلاق ميگردد. اين گردونه پيچيده، نشانگر جايگاه نظامهاي فرعي و اساسي اجتماعي در فضاي دو بعدي بوده و به گونهاي است كه تصوير آن نشانگر ارزشهاي همجوار هريك از آنها در اجتماع ميباشد: نظام اقتصادي در ميان نظامهاي سياسي و فنآوري جاي گرفته است و ادبيات در ميان هنر و تحقيق قرار دارد و همجواريهاي مشابه ديگر موجود در تصوير نشانگر سه نظام پايهاي سيستم باورها، کنشها و مصنوعات با استفاده از دواير هم مركز ميباشد. در مركز اين داير متحدالمركز يا در مركز گردونه، فرهنگ را مشاهده ميكنيم كه نظام باورهاي اجتماع است . فرهنگ داراي دو سمت و گرايش شناختي و هنجاري و دو گرايش بياني و ابزاري ميباشد. اين ساختار، هر يك از اين نگرشها را با ديگري مرتبط و متحد ميسازد كه حاصل آن چهار نگرش ارزشي بنيادي و نظامات فرعي هر يك آنهاست شبكه ارتباط دهندهي هشت نظام فرعي اجتماعي به يكديگر، بيانگر پيچيدگي كل اين نظام و عملكردهاي عظيم ارتباطي و هماهنگ كنندگي فرهنگ ميباشد:
اين ارتباطات ، نظامات نهادي جامعه را به يكديگر مرتبط ومتصل ميسازند. مذهب و سياست ، سياست و دانش ، دانش و فناوري، فناوري و مذهب، مذهب و تحقيق و نظاير آن ، در زنجيرهي پايان ناپذيري از تعاملات دو جانبه با هم ارتباط پيدا ميكنند. بنابراین چندان جاي شگفتي نخواهد بوداگر هر از چندگاهي به ايدهي گردونهي بزرگ فرهنگ درجامعه» رجوع يا اشاره نماييم
( به بخشهاي 5-4-4 ، 2-5 ، 1-5-5- و 1-4-6 و 2-2-7 ) مراجعه كنيد. و سرانجام به اين نكته توجه داشته باشيد كه ارتباطات بين– نهادي اين چنيني ، ممكن است بر باورها و انگارهها ، كنشها و مصنوعات اين نظامات فرعي تأثيراتی برجای گذارند. براي درك تصويري بهتر موضوع ، خطوط به نحوي ترسيم شدهاند كه گويي از نظام كنشي درون يك نظام فرعي نهادي به يك نظام كنشي ديگر ميروند.
اين شيوه نمايش تصويري نشان دهندهي آن است كه تمامي اين روابط با استفاده از كنشها واغلب با استفاده از اقسام خاصي از آن تحت عنوان
« ارتباطات» برقرار ميشود. در تمامي جوامع، اين روابط بوسيلهي ارتباطات بين – فردي و رو در رو برقرار شده، تداوم يافته و به مرحلهي اجرا در ميآيند. در جوامع مدرن امروزي ، اين روابط همچنين از طريق ارتباطات بين فردي
« با واسطه » و نيز از طريق ارتباطات سازماني و همگاني و ارتباطات ملي و بينالمللي نيز برقرار ميشوند. همگام با تداوم اين روابط، روند پايان ناپذير « تمايزدهي» در ميان نهادهاي اجتماعي متعدد نيز ادامه مييابد. در نتيجه اين امر، نهادها هرچه بيشتر از يكديگر متمايز ميگردند ولي در عين حال وابسته به يكديگر باقي ميمانند. تمامي آنها بايد بخشي از فرهنگ همگاني اجتماعي موجود در ساختار فرعي را تشكيل دهند، موجودیت خود را نيز حفظ نموده و بطور مداوم به متوازن نمودن نوع فرهنگ مختص خود ( نظير فرهنگ سياسي، فرهنگ اجتماعي و امثال آن) در برابر فرهنگ همگاني اجتماعي و نيز فرهنگ خاص ساير نهادها- مبادرت ورزند. در اين موازنه متغير و متزلزل در موارد كثيري، گاه يك بخش بر ساير بخشها سلطه و غلبه پيدا ميكند. بخشهاي مذهب و سياست و اقتصاد اصليترين بخشهايي هستند كه هريك هراز چندگاهي بر نظامات مختلف اجتماعي سلطه پيدا كردهاند. ( برطبق نظريه ماركسيستي ،در هر حالت بخش اقتصادي بر ساير بخشها برتري دارد و اين متضمن آن نکته ای است كه كارل ماركس (83- 1818) آنرا « آخرين مورد» مينامد.
واقعيت آن است كه فرهنگ نه تنها به منزله كانون عظيم كنترل جامعه و ارتباطدهندهي سيستمهاي مختلف اجتماعي به يكديگر يا مركز عظيم مبادلات در ميان آنها به شمار رفته و ارزشهايي از يك نوع را به ارزشهايي از نوع ديگر مبدل ميسازد. بلکه به خودي خود نيز يك نظام اجتماعي مهم به شمار ميآيد. در چنين وضعيتي فرهنگ بايد خود را به ساير نظامهاي اجتماعي بزرگ واز جمله به دو نظام پايهاي ديگر يعني نظام كنش و مصنوعات و همچنين به ساير نظامهاي فرعي نهادينه شده مرتبط سازد. گرچه بطور متناقض و برخلاف ساير نظامهاي اجتماعي فرهنگ فاقد نهاد كاملاً مشخص و استقرار يافتهاي از آن خود ميباشد نهادهاي هنر وادبيات بطور يقين و عمدتاً با « فرهنگ متعالي» كه از اجزاي مسلم فرهنگ اجتماعي است تعامل دارند. اما نبايد آنرا با فرهنگ اجتماعي اشتباه كرد. حتي در مواردي كه خويشاوندان نزديكي نظير هنرمردمي و فرهنگ مردمي در نظر گرفته ميشوند. نبايد چنين اشتباهي صورت بگیرد. ( رجوع كنيد به بخشهاي 5-6 و 6-7 ) . داشتههاي فرهنگ عملاً مجموعهاي از نهادهاوموسساتی است كه ارتباط آنها با بقيهي اجتماع و يا آنچه كه اصطلاحاً عوامل اجتماعي شدن ناميده ميشود اداره ویا كنترل مينمايند ( رجوع كنيد به بخشهاي 3-1 و 3-3 و 5-4-4- و 4-6 و 2-6-6 )
ارتباط ميان فرهنگ و ساير نظامات اجتماعي مسئله هميشه مطرح در علوم اجتماعي بوده است . در درون هر جامعهي مفروض، چهار نوع اصلي از اين ارتباطات وجود دارند. شكل 2-3 اين چهار نوع را دستهبندي نموده است . از يك سوي اين نوع از روابط ميان نظام باور يا انگاره فرهنگ و نظامهاي كنش و مصنوعات برقرار بوده و از سويي ديگر اين طبقهبندي به انواع نظريات مرتبط با اين ارتباطات و روابط ميپردازند.
براي قرنهاي متمادي بحثهاي فلسفي داغي در ميان محور ماترياليستم و انگاره گرايي (ايدهآليسم) د راين زمينه در حريان بوده است . اين مباحثات با امواج احياگرانهي ماركسيستي در دهههاي 1960 و 1970 قوتي دوباره يافته است. بهرحال مباحثات علمي و دانشگاهي به تدريج به سوي موضوعاتي كه از دیدگاه ایدئولوژیک کمتر مورد مناقشه بوده و به مسائل واقع بينانهتر محور وابستگي دروني / خودمختاري تعلق داشتهاند سوق پیدا نموده است..
ساير نظامات اجتماعي بر فرهنگ اثر ميگذارند
بله خير
|
فرهنگ برساير نظامات اجتماعي اثر ميگذارد |
بله |
وابستگي متقابل |
انگارهگراي (ايدهآليسم) |
|
خير |
ماترياليسم ( مادهگرايي) |
خودمختاري |
شكل 2-3 انواع روابط ميان فرهنگ و ساير نظامهاي اجتماعي ( برگرفته از روزنگرن 1994- الف )
نكته قابل ذكر آنست كه پاسخ اين مباحثات كلاسيك تا حد زيادي مرتبط با منظر وديدگاه زماني مورد استفاده در آن ميباشد ارزشها و نظامهاي ارزشي ممكن است در مقياسهاي زماني متفاوتي دچار دگرگوني شوند.مقیاسهایی که كه از هزاره ها و قرنها و دههها گرفته تا سال و بخشي از سال را ممكن در بربگيرند. اين كه رابطهي ميان فرهنگ و ساير ساختارهاي اجتماعي در طي هر يك از اين مقياسهاي زماني ثابت بماند امر بسيار بعيدو غريبي خواهد بودو اغلب وابستگي متقابل به نظر ميرسد بهترين پاسخ مسئله باشد.
سه نظام انگاره ها، كنشها و مصنوعات بطور دوسويه و در درون يك فرآيند پايان ناپذير تعاملي بر يكديگر تأثير ميگذارند و اين سه بطور دو جانبه به يكديگر وابسته ميباشند.
اين فرآيندهاي تعاملي ميان نظامهاي بزرگ اجتماعي مشتمل برهر تمامی اموری است كه در زندگي روزمره و فردي ماروي ميدهد. ما زندگي خود را در محيطي سپري ميكنيم كه لبريز از فرهنگ اجتماعی ماست . تلاشهاي روزمرهي ما موجب تكثير فرهنگ اجتماعي شده و در موارد معدودي موجب تغيير آن ميشود . زندگي ما همچنين با ايام جشن و روزهاي بزرگداشت دچار وقفه ميشود و بدينسان نه تنها حوادث مهم زندگي فردي ما بلكه حوادث مهم جامعهي ما را نیزرقم می زنند.
3-3 اجتماعي كردن / جامعه پذيري
1-3-3 مقدمه
ارتباطات افقي مابين فرهنگ و ساير نظامات اجتماعي داراي اهميت ميباشند ولي در عين حال نوع ديگر از ارتباطات هم وجود دارند كه توجه به آن الزامي است. اين ارتباطات « عمودي » سطوح خرد، متوسط و كلان جامعه را به يكديگر ارتباط ميدهند در اين ارتباطات عمودي فرهنگ جامعه از يك سطح جامعه به سطوح فردي و بالعكس جريان پيدا ميكند. در جوامع مدرن وامروزي اين عمل غالباً از طريق سطح « مياني» سازماني صورت ميگيد. جامعه هماند اعصار گذشته با افراد سخن ميگويد وافراد نيز در مواردي تلاش ميكنند به نوبۀ با آن سخن بگويند. در اين فرآيند دائمي برقراری ارتباط سطح كلان جامعه با سطوح خرد آن، از طريق سطح مياني صورت ميگيرد و «فرهنگ اجتماعي» به شكل يك فرهنگ فردي دروني شده تغيير شكل مييابد.
جريان عمودي بين سطوح خرد و كلان ممكن است گاهي بصورت جرياني بين يك نسل اجتماع و نسل بعد از آن جلوه كند كه در جاي خود فرآيند بسيار پراهميتي است که به عنوان يك قاعده ،با مفاهيمي نظير پرورش، تعليم و تربيت بيان ميگردد. يك واژه همگاني براي اين پديدههاي كاملاً مرتبط با هم واژه « اجتماعي كردن» است ( اين فرآيند كاملاً با فرآيند « اجتماعي نمودن» در مفهوم « ملي كردن » تفاوت دارد). آيا فرآيندهاي اجتماعي كردن در ميان حيوانات با فرآيند معادلشان در ميان انسانها متفاوت هستند . در ميان شماري از گونههاي حيوانات نسل والدين واقعي به همان ميزان والدين غيرواقعي فعال ميباشند.اما اين والدين بيشترازطريق واكنش (پس خوراند) هاي مثبت و منفي و گاهي هم از طريق ابرازي و كمتر از شيوه « دستوري» استفاده ميكنند. علت آنست كه دستوردادن نيازمند زبان توسعه يافتهتري نسبت به زبان ارتباطي حيوانات است. بنابراين بچه ميموني كه والدينش او را ليسيدهاند بخوبي ميداند چگونه فرزند خود را بليسد، در حاليكه ميمونهاي جواني كه ليسيده نشده باشند، ظاهراً فرزندان كوچك خود را نميليسند . علاوه براين، بيشتر رفتارهاي حيوانات و الگوي رفتاري آنها، عموماً وراثتي و ژنتيكي است و از طريق غير فرهنگي بين نسلهاي مختلف منتقل ميشود. به تعبير ديگر اجتماعي كردن در ميان حيوانات در واقع بيمعني است . به طريق مشابه ميتوان اين امر را به رايانه و برنامهريزي آنها براي انجام بازي شطرنج يا انجام مكالمات ساده تشبيه نمود.
برخلاف حيوانات فرهنگ اجتماعي آدمي، گنجينهي بزرگي از معاني و مفاهيمي است كه مداوم در موارد برقراري ارتباط يا تعامل با ديگران در درون يك نسلها يا مابين نسلها- از آن استفاده ميشود. اين خزانه يا گنجينهي مفاهيم تمايز بسيار پراهميتي را در ميان ارتباطات انساني و ارتباطات ميان حيوانات ايجاد ميكند. ويژگي متمايزكنندهي فرهنگ انساني آن است كه اين فرهنگ محصول مغز و انديشهي آدمي است ولي در قالب واژگاني نظير ارتباطات بيان ميشود و بگونهاي است كه گويي چنين ارتباطي ميان مغز انسانها ايجاد وبرقرار ميشود.فرهنگ تا زماني كه بطور قابل فهم انتقال يابد به حيات خود ادامه خواهد داد. واژه كليدي كه تفاوت ميان ارتباطات انساني را از يك سوي و ارتباط ميان حيوانات و گياهان از سوي ديگر به طور خلاصه بيان ميكند، همان واژهي « معني» است. ارتباطات بشري با معني هستند. يعني سرشار از معني و مفهوم ميباشند. اما ارتباط ميان حيوانات چندان معنيدار نميباشد و ارتباط ميان گياهان اصولاً فاقد معني است . هر دو اين نوع ارتباطات ميان حيوانات و ميان گياهان را بطور دقيق ميتوان بعنوان تعامل فيزيولوژيكي موجود با محيط زيست آن تعريف نمود (رجوع كنيد به بخشهاي 2-1-2 و 3-1-2 )
پس معني چيست؟
2-3-3 مفهوم معني
مفهوم « معني» را به عنوان روشی كلي كه بواسطه آن پديدههاي دريافت، درك يا احساس كرده و يا در برابر آن واكنش نشان ميدهيم تعريف ميكنند. « معني» ابزاري است كه براي هرگونه تلاشي در جهت توضيح يا درك ضروري و اساسي ميباشد، اين واژه ،مفهوم محوري در دانش، تحقيق و پژوهش است . در طي هزارههاي متوالي، اين واژه توسط دانشمندان و پژوهشگران علوم انساني و دانشمندان رفتارشناس مورد مطالعه و بررسي قرار گرفته است . در طي چندين دهه اخير تلاشهايي براي يكپارچه ساختن مطالعات و پژوهشهاي اين حوزهي وسيع علمي وتبديل آن به يك رشتهي علمي مستقل: تحت عنوان « مطالعه شناخت» صورت گرفته است . عليرغم چنين تلاشهايي، « معني» همچنان موضوع بررسي و مطالعه شماري از رشتههاي علمي خاص باقي مانده است به عنوان مثال در ميان زبان شناسان معني را از منظر نمادشناسي، معنيشناسي و عملكرد شناسی مطالعه مينمايند ( رجوع كنيد به بخش 1-2) ، يكي از پژوهشهاي كلاسيك در اين زمينه توسط چارلز.آر.اوسگود و همكارانش در كتاب « اندازه گيري معني » ( 1957) انجام شده است و متعاقب آن پژوهشهاي ديگري توسط خود اوسگود و ديگران در اين زمينه به انجام رسيده است .
هنگامي كه نوبت به ارائه تعريف واژه « معني» ميرسد، لازم است تمايزي بين معناي «صريح » و معناي «ضمني» قائل شويم . معناي صريح دلالت بر مشخصهي خاص يك واژهي معين دارد. واژه «سگ» به عنوان مثال بيان كنندهي گروه نسبتاً معيني از حيوانات چهارپا و پارس كننده و به طور اختصاصيتر دلالت بر يك حيوان خانگي متعلق به خانواده سگها ميكند. ( در واژگان جانورشناسي تخصصيتر، اين جانور به خانواده كاني دائه ( سگ سانان ) تعلق دارد) كه جانوراني همچون شغالها و گرگها و روباهها را در بر ميگيرد. واژهي ( معني ضمني) از سوي ديگر دلالت در ارتباطات كمابيش تلويحي و ناپيدايي دارد. كه در يك واژهي خاص نهفتهاند. دو كلمه «سگ » و «سگي» بنابراين فرض معاني ضمني متفاوتي خواهند داشت، گرچه مصداق صريح هردوي آنها يكي است .
در تلاش براي يافتن ابعاد معني كه مورد استفادهي عملي توسط نوع بشر است اوسگود از «تحليل عامل» استفاده كرده است كه يك تكنيك و فن آماري است كه در اصل براي يافتن يا آزمون ابعاد ( رجوع كنيد به بخش 2-1 ) يك پديدهي پيچيده نظير هوش يا گرايش طراحي وابداع گرديده است . او به منظور تحليل پاسخهاي داده شد به يك آزمون گرايشي تحت عنوان ( تمايز معناشناختي) يا «مقياس اوسگود»، از اين شيوه استفاده كرده است. وي دريافت كه معني بسياري از پديدهها را ميتوان به صورت (فضاي معناشناختي) و با استفاده از ابعاد معدودي تعريف نمود. سه بعد مهم از اين ابعادعبارتند از ارزيابي ( خوب / بد) قدرت ( قوي / ضعيف) و فعاليت ( فعال / منفعل).
سه بعد مورد اشاره در فضاي معناشناختي اوسگود، نشان دهنده پديدههاي بشري كاملاً بنيادين واساسي بوده و در اصل ابعاد مذکور به رايجترين ابعاد معني در زندگي بشر اشاره دارند. واضح است كه شمار ديگري از ابعاد و جوانب در مفهوم بشري يافت ميگردد. ولي بهرحال دانش و پژوهش بر پايهي تفكر وایده محدود ساختن اطلاعات تا آخرين حد ممكن يعني حدي كه محدوديت و كاهش بيش از آن ديگر ميسر نباشد، بنا شدهاند. بر مبناي اين ديدگاه تا زماني ميتوان به افزودن ابعاد به اين الگو يا مدل ادامه داد كه كارآيي آن زايل نگردد. ( به بخش 8-1 مراجعه كنيد).
اوسگود و همكاران وي در واقع شماري از ابعاد تكميلي براي واژهي معني را يافتند. البته براي بسياري از مقاصد عملي سه بعد مورد اشاره در فضاي معناشناختي اوسگود كاملاً كفايت خواهد كرد. افزون بر اين، فضاي سه بعدي مزبور ممكن است به آساني و بطور شهودي توسط مغز انسان درك و دريافت شود. اين زماني صورت ميگيرد كه مغز در بارهي خود و معاني كه بطور مداوم خلق ميكند به تعمق و تفكر بپردازد. براين در مرحلهي كنوني، اجازه دهيد به همين سه بعد فضاي معنا شناختي اوسگود كه عبارتند از ارزيابي (خوب / بد) ، قدرت ( قوي / ضعيف) و فعاليت ( فعال / منفعل) بسنده كنيم.
3-3-3 عوامل اجتماعي كردن
شماري از نهادهاي اجتماعي خاص در روند انتقال فرهنگ از يك نسل به نسل ديگر درگير و فعال ميباشند اين انتقال شامل فرآيندهايي است كه در اصطلاح روزمره آنها را پرورش و تعليم و تربيت و در علوم اجتماعي آنها را ( اجتماعي كردن) ميناميم.
همانگونه كه در بخش 5-1 به آن اشاره شد، حداقل هشت نوع از عوامل اجتماعي كردن وجوددارند. سه نوع از اين عوامل را ممكن است حتي در تمايز نيافتهترين جوامع نيز مشاهده كنيم ( گرچه بطوريقين) گاهي اوقات اين عوامل در اشكال كاملاً متفاوت ديده خواهند شد : اين عامل عبارتنداز:
o خانواده
o گروههاي همسان
o گروههاي كاري
سه نوع ديگر عوامل دخيل در اجتماعي كردن را ميتوان در جوامع تمايز يافتهتر مشاهده نمود كه عبارتند از :
§ كشيشان ( كه گاهي اوقات در كليساها سازمان يافتهاند)
§ آموزگاران ( كه در مواردي در مدارس و دانشگاهها سازمان مييابند)
§ عوامل قانون (كه گاهي بصورت دادگاهها و نيرهاي پليس سازمان پيدا ميكنند)
در جوامع مدرن دو نوع ديگر از عوامل اجتماعي كردن را نيز مييابيم كه عبارتنداز:
· جنبشهاي اجتماعي بزرگ (كه گاهي اوقات بصورت سازمانهاي كم و بيش متشكل و فعال در سطوح محلي، ملي و يا بينالمللي سازماندهي ميشوند.
· رسانههاي ارتباطي خاص و عمومي ( كه دامنهي وسيعي از رسانهها خصوصي و نيمه خصوصي همانند نشريات و خبرنامهها گرفته تا رسانههاي جمعي مدرن و قادر به دسترسي به تمامي افراد يك جامعه مشخص را در بر ميگيرند. اين هشت نوع اصي از عواملي اجتماعي كردن از نظر شيوهي عملكرد (modus operandi (كاملاً با هم متفاوتند. بي ترديد اجتماعي كردن در درون خانواده اساسيترين عامل ميباشد كه اغلب به آن اجتماعي كردن اوليه يا اساسي اطلاق ميشود در حاليكه امر اجتماعي كردن توسط عوامل ديگر «اجتماعي كردن ثانويه» ناميده ميشود( كه در پارهاي موارد اجتماعي كردن مجدد را نيز شامل ميشود. ). بهرحال تمامي عوامل اجتماعي كردن مشغول ذخيرهسازي، توسعه، اشتراك و تسهيم فرهنگي هستند كه در سطوح متفاوت جامعه ودر ميان نسلهاي مختلف آن وجود دارد.
(به بخش 2-3-7 مراجعه كنيد) و در انجام اين مهم مهمترين ابزار همان ارتباطات است.
اين كتاب در وهلهي اول به ارتباطات اختصاص دارد. ارتباطات يك فرآيند پايهاي واساسي بوده واغلب در يك محيط ( ماتريس) پيچيدهي مركب از روابط اجتماعي روي ميدهد. براي درك ارتباطات مـا لازم است توجه خود را از ساختار اجتماعي ( ساختاري كه مبتني بر نهادهاي اجتماعي نظير مذهب و سياست و روابط بين اين نهادهاست) به سوي ساختار جمعی ( ساختاري كه بر مبناي روابط موجود ميان افراد بوده و خود را بصرتالگوي كنشي كه تاحد زيادي تحت كنترل شمار معدودي از مشخصات نظير سن و جنسيت، همچنين ضروري است كه مفهوم ساختار را با مفهوم فرآيند بهم مرتبط ساخته و اين عمل را برحسب زوجهاي مفهومي عامليت و ساختار انجام دهيم.
4-3 عامليت و ساختار
عامليت به عنوان ظرفيت و توانمندي كنش و ارادهي افراد درون ساختارهاي موقعيتي اجتماعي موجود براي انتخاب موجود براي انتخاب گزينههاي مختلف تعريف ميشود.
- توانايي كنش در جهت مخالف – در مواردي نيز به ميزان تجاوز و يا عبور از محدوديتهاي وضع شده توسط اين ساختارها اطلاق ميشود. به بيان اختصاصيتر عامليت و مشخصات آن با توانمنديي و قدرت عملگران در زمينههاي زير مشخص ميشود.
v اعمال برخي اقسام قدرت به صورت ارادي و عامدانه
v انتخاب بين چند گزينهي مختلف
v انديشه و تفكر در مورد پيامدهاي يك اقدام
هرگونه پژوهشي در مورد تأثيرات متقابل عامليت و ساختار در طي زمان براين پيش فرض استواراست كه هر دوي اين واژهها بطور مستقل از يكديگر تعريف شدهاند. بنابراين ساختار و كنش به عنوان فاعل و مفعول بايستي به صورت تحليلي از يكديگر متمايز شوند در انجام اين كار الزامي است كه بين ساختار اجتماعي بدانگونه در بخشهاي پيشين بدان اشاره شد و ساختار موقعيت جمعی) كه بصورت مقدماتي توسط چهار متغير سن و جنسيت، طبقه اجتماعي و وضعيت تعريف گرديد، تمايز مشخصي قائل شويم . هنگامي كه ساختارهاي جمعي و اجتماعي هريك بيان خود را در فرآيندهاي اجتماعي داشته باشند. فضا وفرصتی براي گزينشهاي فردي در اختيار خواهد بود. در درون اين كنشهاي فردي فرصتی فراهم می شود تا الگوهاي اين كنشها شكل گيرند ( كه مشتمل بر تلاشهاي كمابيش آگاهانه، ارادي وسازمان يافتهاي است كه براي تغيير ساختارهاي موقعيت جمعي و اجتماعي به عمل ميآيد. گزينهها و يا انتخابهاي فردي بيترديد بدون توانايي فردي براي تحقق و ابراز اين انتخاب به صورت يك كنش، بيمعني خواهند بود. اين توانايي يا ظرفيت، اغلب عامليت خوانده ميشود.
بنابراين مابه سه نوع از كنشهاي داراي الگو مواجهيم .
ý اشكال زندگي: الگوهاي كنشي كه اساساً توسط ساختار اجتماعي تعيين ميشوند.
ý طريقههاي زندگي: الگوهاي كنشي كه اساساً توسط موقعيت فرد در ساختار جمعی جامعه مشخص ميشوند.
ý شيوههاي زندگي: الگوهاي كنشي كه اساساً توسط عامليت فردي مشخص ميشوند.
ارتباط ميان ساختار اجتماعي، موقعيت فردي در نظام اجتماعي و ويژگيهاي فردي و الگوهاي كنشي در شكل 3-3 نشان داده شدهاند ( توجه كنيد كه به منظور وضوح هرچه بيشتر، پيكانهايي كه نشانگر پديدههاي واكنشي حتمي و مسلمي نظير الگوهاي كنشي، موقعيت فردي و ويژگيهاي فردي بودهاند، از تصوير فوق حذف شدهاند. در بخش 3-4 ذيل، اين ارتباطات از ديدگاهي متفاوت مورد بحث و بررسي قرار خواهند گرفت .( به بخش 1-5 نيز مراجعه كنيد) ضريب اعمال شده براين سه پيكان سببي كه در مدل نشان داده شدهاند، به ترتيب نشانگر تأثيرات عوامل زير ميباشند:
§ ساختار اجتماعي
§ موقعيت فردي در درون اين ساختار
§ تأثيرات ويژگيهاي شخصيتي، انتخابها و عامليات فردي
در خلال چند دههي اخير بر ميزان علاقمندي به موضوع شيوهي زندگي افزوده شده است . تعريف « شيوه زندگي» همواره مورد بحث و مناقشه بوده و دراصل مرتبط با مباحثي است كه در طي ساليان متمادي در زمينهي پژوهشهاي اجتماعي وجود داشته است. اين مباحث عمدتاً در مورد ويژگيهاي دوگروه دخيل در فرآيند اجتماعي كردن، يعني جامعه ( وعوامل اجتماعي كنندهي آن) وافرادي كه تحت فرآيند اجتماعي كردن قرار گرفتهاند متمركز بوده است .
ساختار اجتماعي موقعيت فردي ويژگيهاي فردي الگوهاي كنشي ( رفتاري)
شكل 3-3 اشكال زندگي،طريقهها و شيوههاي زندگي وسبک زندگي ( منبع:روزنگرن1994الف)
در چنين مباحثاتي ، جامعه به شكل مخالف يا هم نوا و همساز ترسيم گرديدهاند . افراد جامعهاي كه تحت فرآيند اجتماعي كردن قرار گرفته باشند . اغلب به عنوان فاعل عامد و عامل يا مفعول كمابيش منفعل در برابر نيروهاي پرتوان خارجي يا دروني شناخته شوند. پس از تركيب اين دو عامل متفاوت، نتيجه دو نوع نگرش وديدگاه در زمينهي پژوهشهاي اجتماعي كردن است. كه خودبه ميزان زيادي نشانگر مكاتب پژوهشي و علمي مطرح در علوم انساني و اجتماعي ارائه شده در تصوير 1-1 مندرج در صفحه 8 خواهد بود. شباهت ميان اين دو نوع تصوير مؤيد اعتبار هردوي آنها خواهد بود.
هريك از ابعاد اين انواع ذكر شده نشان دهندهي مسائل نظري و عملي چندي خواهد بود. راه حل نسبي، مسائل نظري فاعليت ومفعوليت ( كه به نوبه خود، يقيناً مرتبط با بحث عامليت و ساختار ميباشند) از طريق تمايز قائل شدن بين الگوهاي كنشي ساختاري، موقعيتي و فردي مشخص شده امکانپذیر بوده ( رجوع كنيد به شكل 3-3 ) و مسئلهي تضاد يا همسويي در فرآيند اجتماعي كردن از طريق مجاز شمردن و اجازه تظاهر دادن به تفاوتهاي موجود به عنوان عواملي با انگيزههاي اخلاقي سياسي يا مذهبي مسئلهاي قابل حل خواهد شد. از اين طريق آنچه كه از ديدگاه علوم اجتماعي یک رابطه سببی تلقی شود از دیدگاه فردي ممكن است بصورت يك اقدام ارادي ومنطبق بر اخلاقيات انگاشته شود. بدينترتيب رابطه سببي يا عليت به غايتگرايي و رابطه ضرورت به نيت و منظور تغيير شكل پيدا خواهد كرد و همزمان با اين رويداد، رونداجتماعي كردن نيز ممكن است از تضاد به همسويي و توافق مبدل شود. از طريق چنين تعاملي ميان عوامل كنترل و منابع است كه اجتماعی كردن، برخلاف انتظار موجب ايجاد فرآيندي ميگردد كه براي موجوديت و بقاي هر يك از ما الزامي ميباشد و « فرد سازي» ناميده ميشود. اين همان فرآيندي است كه در خلال آن نوزاد كوچك و فاقد شعور كامل، به يك انسان كامل مبدل ميشود. اين فرآيند فردسازي را هرگز نبايد با فرآيند « فردي سازي » اشتباه كرد . فردي سازي فرآيند تاريخي عظيم و گستردهاي است كه از طريق آن افراد انساني به تدريج از گروه حيوانات متمايز و خود را به عنوان نوع مستقل و منسجمي از موجودات مطرح ساخته است. (به بخش 1-2 مراجعه كنيد).
فرآيند كنترل هرقدر هم كه بطئي و جزئي باشد هيچگاه كامل نخواهد بود. همواره در آن فضاي آزادي باقي خواهد ماند و عرصههاي كوچك عاري از هرگونه مانع درآن برجاي خواهد ماند كه درآن ناراضيان بالقوه ميتوانند همديگر را پيدا كنند و نقشههايي براي تغييرات آتي ترسيم نمايند.
دراكثريت جوامع به گروههاي هم تراز در ميان جوانان، آزاديهايي داده ميشود كه براي مورد فوقالذكر مثال خوبي ميباشد. علاوه بر اين غالباً اجتماعي كردن وظيفهاي فراتر از كنترل جامعه بر عهده دارد. تمامي عوامل اجتماعي كردن ميتوانند به عنوان منابع فكري و احساسي، اجتماعي شدن مورد بهرهبرداري واقع شوند. گاهي اين بهرهبرداري به گونهاي است كه جامعه و نمايندگان آن يعني عوامل مجري اجتماعي كردن نميتوانند هرگز آنرا پيشبيني نمايند.