تبليغاتX
علم ارتباطات
Communication Science

 

فلسفه ارتباطات

 قسمت دوم- مسائل فلسفي در هستي شناسي،‌معرفت شناسي،‌رفتار شناسي و ارزش شناسي

مطالعه اين بخش،‌مستلزم بررسي اين 4 موضوع به عنوان مسائل اصلي در ارتباط ذهني، شاخصه هاي ذكر شده انساني و علوم هنري مي باشد. همانگونه كه گفته شد، تحقيقات اطلاعاتي به وسيله روزنامه ها و همچنين تصميمات در نظر داشت كه حوادثي نيز به اندازه مسائل پايه اي و مهم مرتبط با مطالعات ارتباطي معرفت شناسي،‌حائز اهميت هستند. با اين پيش بيني ها، تمركز بر روي اين 4 مسئله مهم و ارتباط آنها با اينكه ما كه هستيم و اينكه در نهايت در چه درجه علمي قرار داريم ، انجام مي شود.

 

هستي شناسي

Anderson (آندرسون) مي گويد كه هر نظريه مستلزم داشتن«وسيله اي براي توضيح» است. هستي شناسي قلمرو فلسفي اي است كه به دنبال تعريفي براي طبيعت بنيادي اين وسيله هاست. اين امر به صورت طبيعت واقع گرا يانه معطوف مي شود كه هر گونه  تلاش براي دست يابي به دانش را اجتناب ناپذير مي داند. تمام بررسي هاي تحقيقي داراي حد و حدودي است. داراي سر حدي است كه تمام اطلاعات بي اثر را نشانه گذاري مي كند.

براي جداسازي يك مورد از مورد بعدي يا بايد از اين مرزها و حدودها استفاده كرد و يا حداقل راجع به اولين مورد صحبت كرد يا آنرا به عنوان موردي فيزيكي، رفتاري با ويژگي هاي ذهني،‌ مسائل زبان شناختي، مكالمه اي،‌نشانه هاي متني،‌معني و يا فرهنگ در نظر گرفت. هستي شناسي علم بازسازي اين حد و حدودها براي دست يابي به مطالعاتي راجع به ارتباطات است.

 مي توانيم تفكرات پي در پي و پيوسته مربوط به هستي شناسي را به وسيله "فلسفه حوشه گرايي"، صورت فلكي مربوط به ذهن هر چند غير يكسان نشانه گذاري كنيم. اولين شاخه،‌مربوط به كلمه پايه گذاران است.

اين مسئله پايه و اساس نظمي است كه حد و حدود مثبت انديشي و دو گرايي بودن را نشان داده، تفاوتي صريح و اساسي بين مشاهده كننده و مشاهده شونده قائل شده در حقيقت بين فاعل و مفعول منطقي. براي بيشتر مطالعات تحقيقاتي،‌مفعول پرسش در اينجا موارد ذهني و فكري است،‌موجودي مفهومي، كاربردي و قابل اندازه گيري. ما در اينجا هر دو مورد تجربي،‌رفتاري و تحقيقات ارتباطي اجتماعي- روانشناسي را به همراه تحليل محتواي رسانه ها به وسيله هستي شناسي بررسي مي كنيم.

تحقيقات بنيان گذاران به گوناگوني هر دو نوع عقل شناسي كانتين(Kantion) و عاميانه بودن ماركس(Marxism) معطوف مي شود كه دستور العمل فرا ارتباطي و مستقل از آمال،‌فعاليت و زبان را به عنوان فراهم آوردن مسيري براي سعي و تلاش انسان در اين جهان انتخاب كرده است . تمام شاخصه هاي هستي شناسي در اينجا، ارتباط به سوي امري و پايه اي و مهم و سودمند تلقي مي كند- نقش زبان و صحبت هر كدام به واقعيتي موجود و يا وسيله استراتژيكي خاص اشاره دارد.

دومين شاخه مربوط به هستي شناسي، ‌ارتباط است. اين به عنوان پايه اساسي نظمي است كه زبان و  ارتباط را به عنوان يك عامل سودمند يا از پيش تعيين شده نمي داند بلكه آن را به عنوان يك عامل تشكيل دهنده هستي شناسي مي داند. اين مكتب فكري مرتبط به كتاب"بازي با زبانها" اثر Wittgenstein (ویتگنشتاین) است كه در آن زبان دارد عنوان امري وابسته نسبت به فعاليت انساني مي داند و زبان و فعاليت هر دو را به طور همزمان به عنوان امري اساسي براي تجربه،‌درك،‌فكر و رفتار انسان به حساب مي آورد. ارتباط هستي شناسي،‌انسان را به عنوان شخصي دانسته كه زبان شناخت بوده و كسي كه با مكالمه و ارتباط با ديگران زندگي مي كند. در اينجا ما در ارتباط،‌فعاليت هاي اجتماعي،كدهاي مربوط به صحبت و مكالمه و ديگر شاخصه هاي مربوط به "توصيف مدرنيزم(Modernism) "را به صورت سمبليك نشان مي دهيم كه اين سمبل ها،‌فعاليت ارتباطي،‌الگوهاي آوايي معاني را به عنوان موارد اساسي توضيح مي دهند.

شاخا سوم،‌مربوط به شاخه استدلال و برهان است. اين گروه از اساتيد فلسفي،‌قدم نهايي را جدا از بنيان گذاران برداشته و راجع به اين موضوع بحث مي كنند كه هستي شناسي فاقد هر گونه اصول اوليه و نخستين،‌چه در زمينه جهان مربوط به اصوات و چه در زمينه الگوهاي تشكيل دهنده زبان/ فعاليت است. در عوض،‌فقط در اينجا، مباحثه (سخن گفتن) آن هم به صورت علائم رمزي وجود دراد كه در آن هستي شناسي به صورت امري كاهش يافته، غير قابل پيش بيني و امري تغيير يافته نيست. اين واقعيت مربوط به شخص Derrideam (دیریدم) است كه طي آن گفته شده كه ما در جهاني زندگي مي كنيم كه جهاني معني دار نام دارد، معاني اي كه ثابت نيستند.

طبق گفته Baudrillard (بودریلارد)، اين جهان، جهاني است خيالي،‌كه در آن نشانه ها، فاقد بعد خارجي بوده و نشانه هاي مربوط به اجسام،‌نشانه هايي نامشخص، اصلاح شده اما موقتي است. در اينجا هستي شناسي از يك واقعيت پيوسته و قابل اعتماد فاصله گرفته در عوض به صورت امري زودگذر در مي آيد.

مرور- بحث در خصوص مناظرات هستي شناسي،‌ مسئله اي اساسي در اين خصوص است. تفكرات پايه اي و اساسي در اين مورد اطمينان مي دهند كه فضايي امن حاكي از امنيت هستي شناسي اي وجود دارد كه در آن هر كس به راحتي قادر به صحبت كردن و تحمل كردن است و توانايي به وجود آوردن يك زندگي واقعي و حتي دست زدن به كشفيات جديد را دارا مي باشد. زمانيكه هستي شناسي از يك مورد مادي و بيولوژيكي به صورت موردي مربوط به زبان و فعاليت تعيين مي كند، واقعيت امر بايد به صورت امري در آيد كه دوباره قابل فهم بوده نه مثل قبل بلكه به عنوان عاملي كه به صورت اجتماعي بازسازي شده، نه به عنوان يك امر تنها بلكه به عنوان عامل تصادفي در متن هاي ارتباطي و در نتيجه به صورت امري غيرقابل اجتناب و محلي. در عوض، اگر هستي شناسي از يك فعاليت اجتماعي فاصله گرفته باشد،‌ما به سوي فضايي از ناامنيتي مربوط به هستي شناسي اي سوق دارده خواهيم شد كه در آن ،"واقعيت" به ندرت واقعيت تلقي شده و يك شخص به ندرت به سمت اجتماعي شدن روانه مي شود.

عكس العمل هاي مربوط به اين پيچيدگي زياد هم سخت وغيرقابل دسترسي نيستند. براي بعضي افراد جداسازي معاصرِ تفكرات مربوط به هستي شناسي به عنوان تهديدي در برابر هر گونه صحبت كردنِ با اطمينان است.

در ادبيات ما تمايلي را مي بينيم كه در آن سعي مي كنند . ريشه هاي اساسي را تصديق كرده و بر روي نسبي بودن هستي شناسي پافشاري كنند.(Hilcins/Moore).ديگر افراد به اين گونه امر معتقد هستند كه تمايلي غير قابل اجتناب به سمت جهان (جهان درون و برون) مستلزم دوباره انديشيدن راجع به هستي شناسي است. براي بعضي افراد، افزايش ارتباط و پيوند زبان/ فعاليت و فرهنگ شمال افزايش دادن نشانه هاي مربوط به هستي شناسي است و همچنين باز كردن به راهي به سوي بررسي تلاش ما براي صحبت كردن راجع به يك موضوع و زندگي در جهان است.

در اين اينجا ،‌مسئله فقدان اهميت هستي شناسي چيزي نيست كه محققان به سمت آن روي آورند ،‌بلكه به عنوان مسئله اي است كه در خارج از محدوده تحقيق آنهاست. تحقيقات و رسيدگي هاي مربوط به اين مسئله،‌اين نكته را بر ما يادآور مي شود كه برنامه هاي تلويزيوني مثلX-files  يا Matrix، راجع به هستي شناسي مسائلي را مطرح مي كنند كه طي آن راههايي مختلف به منظور بررسي تفكرات سنتي انجام مي شود. علاوه بر مسائل بالا كه قيد شد، افزايش يكپارچگي اينترنتي، تكنولوژي و ساير وسايل ارتباط جمعي نيز چشم گير است. سومين مرحله از ارزيابي مربوط به ادبيات، سؤالي است در اين زمينه كه آياcyber (سيبر) به تنهايي مي تواند يك محدوده هستي شناسي باشد يا نه،‌اين مسئله براي بنيان گذاراني كه اجازه تغيير هستي شناسي از يك ارتباط را نمي دهند، غير قابل تفكر(بررسي) است.

اما، cyber (سيبر) مي تواند به تنهايي شامل مسائل هستي شناسي باشد اگر به راستي يك محدوده جديد از فعاليت/ زبان و يا يك تمرينات فرهنگي را به وجود آورد. نشانه هاي اين تفكر،‌ در دراز مدت به دست مي آيند. اگر تكنولوژي بتواند مردم را نه تنها با واقعيتي مجازي بلكه با يك امر واقعي و حقيقي روبرو كند،‌ مي تواند به صورت يك انقلاب ظاهر شود.

نشانه ها- مرور ما بر روي ادبيات، اين موضوع را ظاهر مي كند كه مخالفت ها بر روي مسئله هستي شناسي از مسائل مربوط به نظم ارتباطي سرچشمه مي گيرد كه تفكراتي عميق را در شاخه هاي مختلف آن مي طلبد ما هستي شناسي را به عنوان امري مي بينيم كه فعاليت هاي محققان را به نمايش مي گذارد. تحقيقات مربوط به ارتباطات و نظريه ساخته شده بر طبق اختلاف و گوناگوني تفكرات هستي شناسي، جهاني متفاوت را نشان مي دهد كه در آن توضيحي متفاوت راجع به هر موضوع خاص وجود دارد.

مسائل مربوط به هستي شناسي كه در بالا مطرح شد، پيوستگي بين مكالمات را نشان مي دهد كه به وسيله يك نظم خاص در كنار هم قرار مي گيرند.

سؤالي كه در اينجا مطرح مي شود مربوط به نظم و قاعده به هم پيوسته نيست بلكه راجع به يك نظم پر اهميت و داراي معني و مفهوم است. يك هستي شناسي اساسي و پايه اي،‌ ارتباط را به صورت امري پوچ و خالي از مفهوم مي داند. براي بنيان گذاران، ‌ارتباط به صورت امري است كه تأثيري غير مستقيم داشته و فاقد مسائل روانشناسي،‌ بيولوژيكي ويا فيزيك است،‌امري است قابل توصيف به وسيله وسايل مختلف، روش هاي متفاوت و تمركز بر روي ديگر نظم ها. در مقابل، هستي شناسي مربوط به استدلال و ارتباط،‌ ارتباط را به صورت عملي مي داند كه داراي علوم مختلف است و نسبت به جامعه شناسي، سياست،‌ اقتصاد و ديگر علوم برتري دارد. اين گونه هستي شناسي، ‌توجهي عميق نسبت به روابط و مباحثه هاي رايج بين مردم و رسانه هاي جمعي كه عواملي جهت پيشبرد تجربيات مردم است، داشته است. ما بحث را اينگونه به پايان مي بريم كه تنها هستي شناسي مربوط به ارتباط و برهان است كه مي تواند رشته مربوط به ارتباطات را حمايت كند. اگر ما نيز دچار نظمي باشيم كه با هستي شناسي مربوط به بنيان گذاران يكسان باشد، بنابراين سعي مي كنيم كه ارتباط خودمان را با مكاتب وسيع تر و عميق تر ادامه دهيم.

معرفت شناسي

معرفت شناسي، مطالعاتي راجع به دانشي است كه هر انسان براي دست يابي به هدفي خاص به آن نياز دارد مه اين دانش از درك ما نسبت به جهان واقعي جدا نيست. سؤالاتي راجع به ويژگيهاي دانش،‌ طبيعت يك مورد ويژگيهاي يك پديده كه به ما كمك مي كند بتوانيم خوب را از بد و احتمال را از واقعيت تشخيص دهيم. در حيطه پرسش هاي فلسفي غربي، معرفت شناسي به بررسي شرايط كافي و ضروري اي مي پردازد كه براي پذيرفتن يك عبارت به عنوان عاملي صحيح به كار مي رود. در تحقيقات ارتباطي اخير، اين واژه به صورت وسيع به شرايط، فرآيند و ويژگيهايي اشاره دارد كه طي آن فرد نسبت به آن آگاهي لازم را داراست. تحقيقات ما اين موضوع را نشان مي دهد كه فيلسوفان معاصر معرفت شناسي با دستاوردها و مطالعات هستي شناسي كه در بخش قبل راجع به آن بحث شد،‌ ارتباطي نزديك دارند. ما مي توانيم سه مكتب را در خصوص معرفت شناسي بررسي كنيم كه تلاش را در جهت تحقيقات ارتباطات، ‌مسائل انتقادي و پرسشي      مي طلبد.

پافشاري در اين كه حقيقت جسم بديهي است با اينكه يك امر منطقي و عقلي است، به طور واضح، ولي به طريق ذاتي قابل استنباط است. دانش سوآل هاي زيبايي از تناظر بين هستي و مهم به نمايش گذاشته است . بنيان گذاران فرضياتي اساسي در مورد طبيعت دانش بيان كرده اند. در ابتدا اين فرضيات انگشت شمار بودند. در جهان واحد هزاران پديده سطحي وجود دارد كه بايد توسط حكم هاي محدود توضيح داده شوند. بنابراين هنگامي كه ما از دانش كم و كژفهمي به سوي دانش بيشتر و بهتر فهميدن حركت مي كنيم بطور حتم دانشي مترقي و اصلاح پذير خواهيم داشت.

در علم و دانش فرض بر اين است كه حتماً بايد هدف نهايي وجود داشته باشد.

كه با رسيدن به آن همه ي سؤال ها به جواب رسيده و همه حوادث عارضي توضيح داده شوند. نهايتاً دانش امري است مفرد، غير جبري و متعالي. امري فردي است، چون در ذهن انسان كه ذهني فردي است قرار دارد و غير جبري است، زيرا حقيقت را نمي توان مفرد گرايي و جبر محدود كرد. البته فرض بر اين است كه ذهن فردي بسيار توانا  وبا استعداد باشد نه توانايي برقراري ارتباطي كامل بين ذهن فرد و واقعيت را داشته باشد.

اگر چه معرفت شناسي بنيان گذاران همانند پنداشت هاي معمولي آن ها در اكثر كارهايي كه در مورد دانش هاي اجتماعي انجام مي دهند است اما سرانجان كسي بايد راهي را به سوي خداشناسي اجتماعي همراه با نظم بيشتري در انسان شناسي بيابد. هنگامي اين بحث داغ تر شد كه حركت هايي بسوي جذب موافقت اجتماعي انجام شد كه در نهايت موافقت هستي شناسان را نيز به همراه داشت.

اگر چه واقعيت موضوع بيشتر فردي است تا اجتماعي اما در گستره اي از زبان و فعاليت محدود شده است. به همين دليل است كه دانش بايد تصريح شود؛ البته نه به عنوان تناظري با بستري از حقايق بلكه به عنوان يك بازي زباني. در اينجا معرفت شناسي فردي اعتبار كمتري از لحاظ صحبت و دقت دارد و بيشتر اقداماتي است كه براي نتيجه اعمال شده اما در معرفت شناسي اجتماعي، حقيقت توسط اجتماع هاي خود شناخته آشكار مي شود. در اين مرحله محل قرارگيري دانش از ذهن فرد مطلع به مراحلي مرتبط منتقل مي شود كه ذهن بر اساس آن ها ساخته شده است.

بديهي است كه دانش ها متعدد هستند. به همين علت هر اجتماعي بر اساس استاندارد ها و ضوابط خود اقدام به پذيرش يك حكم مي كنند كه اين امر سبب شده است كه اين جوامع بطلبد نامناسبي در خلاف سندهاي معرفت شناسي قرار گيرند.

سومين مدرسه بزرگ خود شناسي با بينش خودشناسي اجتماعي موافق است اما بعدي انتقادي دارد كه دانش همواره محصولي از قدرت است . در اينجا همه ي دانش ها بصورت سياست ديده مي شود كه نتيجه قوانين مطلق و ممارست هاي حكومتي است. اين اجبارها باعث شده تا هركس دانش را بگونه اي شخصي بحساب آورد و هيچ كس به خود حق ندهد كه حقيقت را بيان كند. شواهد و يقين ها بطوري هستند كه احتياج به واقعيت تجربي يا اندكي حس زندگي اجتماعي دارند اما دانش امروزي بصورت تكه تكه با شبكه اي پيچيده از روابط قدرت ديده مي شود. توضيح اين مسأله در جواب اين سؤال است: « آيا تخصيص همواره تكراري است از قدرت كه از هزينه ديگران به عده اي خاص سود برسد؟»

بازنگري:‌خودشناسي غني ترين مباحث را در ادب معاصر فلسفه ارتباطات به خود اختصاص داده است. نوعي خودشناسي وجود دارد كه بر پايه روايت به خود و شرع است. اگر چه مقالات«فيشر» در اين باره همانند يك مخالفت با عقلانيت، به شدت از توجه و نظر افتاده است اما تصور روايت همانند يك معاصر شده است. عقيده بر اين است كه تكنولوژي و ممارست رسانه هاي بيش از پيش به سوي تكنولوژي هاي بصري گرايش يافته است. تكنولوژي هاي ديداري استدلال هاي لفظي را از ريشه كنده است،‌همانند معاني اصلي دانستن و استدلال آوردن در مورد جهان، اين استدلال ها از حوزه ي بوم شناسي رسانه ها و ارتباط تنگاتنگ آن ها با رسانه هاي اوليه نشأت مي گيرد.

همانند موضوعي كه كامپيوتر در آن موضوع نقش رابط را بين مسائل مهم بازي مي كند بايد پتانسيل و نيروي محركه اي ايجاد شود تا با ساخت تكنولوژي هاي جديد رسانه اي راه هاي پيش بيني نشده بدست آوردن دانش را با پتانسيل بيشتري توليد كند.

از ديگر دلايل برتري دانش معتقدان به فلسفه عقلاني پرداختن آن ها به فمينيسم يا بگونه اي ديگر نقطه نظر ثابت آن ها در معرفت شناسي است. اين موضوع همانند عقايد آرمان گرايان در مورد پدرسالاري و برتري مرد است. بياني در سرچشمه گرفته از قدرت اجتماعي – فرهنگي براي رسيدن به منافع خود. اما معرفت شناسان از اين نقطه نظر حمايت مي كنند. كه اين عقايد،‌ غير منصفانه ،‌ناقص و محدوديت زا است. تلاش ما در اين مرحله اين است كه خودبيني هاي غالب شده بر ما را در زمينه خودشناسي از بين ببريم. حقايقي كه در حاشيه علم معرفت شناسي بدست مي آيند،‌ نهايتاً غني تر و شايد كامل تر از دانش هايي باشند كه در اصل خود شناسي قرار دارند. هر چند اين ديدگاه سؤال هاي دسيسه برانگيز را در مورد خودشناسي افزايش مي دهد. اين موضوع از دو سو قابل نگرش است. اول از سوي ايده آليست ها كه عقيده دارند تسلط دانش معتقدان به فلسفه اخلاقي هميشه باعث مزيت تاريخي آن ها بوده است. دوم اينكه بنيان گذاران اصول راستين سوق دهند. بدين گونه كه استدلال مي كنند كه بطور همزمان هم محصول امتيازات اجتماعي- فرهنگي است و هم به ميزان كم و زياد بودن دسترسي فرد به منابع بستگي دارد. معرفت شناسان علاوه بر اين تكيه اي ضعيف هم بر فرضيه نسبيت و نظرات بنيان گرايان دارند. ضعيف به اين دليل كه در عقيده بنيان گرايان زنان سهم معيني از دانش داشتند و پنداشته مي شد كه مشخصات بيولوژي تا نژاديك فرد نوع و جوهره دانش وي را تعيين مي كند كه اين مسأله بوسيله پيشرفت معرفت شناسي فمينيسم هاي سياه پوست رد شد. دلايلي كه مطرح شد بدون مراجعه به ديدگاه معرفت شناسي غيرقابل دفاع است. تمايل بنيان گذاران و        بنيان گرايان اين است كه تناقضات پيچيده اي را بوجود بياورند كه باعث بوجود آمدن ارزش در معرفت شناسي مي گردد.

در خودشناسي معاصر به سؤالاتي مي رسيم كه روزنامه نگاران درباره ي پايه و اساس خودشناسي مطرح كرده اند. سؤالاتي درباره ي نقش روايتي، احساسي و ... كه با اقدامات عقل گرايان براي رسيدن به اتفاق نظر با روزنامه نگاران همراه بوده است. در افكار معرفت شناسي يك كشش خاص جاري است كه بطور همزمان فريب دادن و تلاش دانشمندان براي آگاه كردن از استعدادهاي دروني انساني را مي بينيم. اين مسأله بر مي گردد به نقش قدرت در اينكه چه چيزي را به عنوان دانش بدانيم.

رفتارشناسي:

«ميس» رفتارشناسي را به عنوان تئوري اصلي حركت انسان تعريف كرده است كه آن را «علم به معناي بي هدفي نيست» ناميد. وي مستقيماً به اين سؤال ها كه چرا تئوري ها و متدهاي تجربي و تحليل شده اي داريم و هنر تئوري دقيقاً چه كاري انجام مي دهد؟‌پاسخ مي دهد.

براي مثال حالت اصلي نظم با تعداد در حال افزايش تئوري ها و اختلاف جزئي در روش شناسي،‌ علت استفاده ي كم از ارزش هايي است كه به اشيا مي دهيم. انضباط همانند محقق نياز به تئوري هايي دارد تا بوسيله آن ها به ارزش هاي فطري برسد كه اين علامتي از دانش محسوب مي شود . در غير اين صورت سودمندي بهترين تئوري هاي ما بسيار كم مي شود تا آنجا كه اين تئوري ها فضاي محدودي را در طيف ارزش هاي ما اشغال مي كنند.

بازنگري:

بنيان گذاران و دانشمندان استدلال هاي فراواني را بيان كرده اند كه باعث طرد شدن و نفرين شدن آن ها شده است. البته آن ها آرزوي اين نوع برخورد را    نداشته اند(براي مثال مطلب دندان شكن «مواردي» و«وارتلا» به «برگن»و «جريمي» در مورد آناليز تأثيرات برهنگي. بنيان گذاران ترجيح مي دادند كه به عنوان متصدي روشي متعالي باشند كه به زيركي هماهنگ شده براي ايجاد يك واقعيت مستقل قابل پاسخ . مي توان اين نوع موضع گيري فلسفي را در مقاله ي«هالت و لوين» در سال 2003 يا «دنهام» در سال 2002 ديد. هر دوي اين مقالات در مورد مشكلات موجود در آناليزهاي آماري نگران بودند و خواستار روشي بودند كه بيشتر به واقعيت نزديك باشد. بنيان گذاران بر زنجيره اي از فعاليت هاي توجيح شده تكيه كرده اند كه باعث مي شود بتوانيم بوسيله اختيار و اراده شخصي به تفكري واقع بينانه درمورد نژاد پرستي معاصر برسيم. تلاش هاي «اندرسون» اين موضوع بود كه بين داده ها و تئوري ها اختلاف وجود دارد. بنيان گذاران با مقايسه تئوري هاي «ظرفيت شناخت»،‌ «تفاوت هاي بيدار كننده» و تئوري «پيمان شكني پيش بيني شده» به اين موضوع دست يافتند كه با فرض درست بودن داده ها، تئوري ها غلط با ناقص هستند. «آشكرفت» در سال 2000 با اختيار دادن به گروه فمينيسم ها و پيشنهاد راهي بهتر براي انجام كارهاي سازمان دهي شده و طبق تئوري تحولي عظيم ايجاد كرد. وي با يافتن مرزهاي بين انتقادهاي عمومي و سياسي راهي را براي اداره كردن گروه هاي فمينيستي به وسيله فمينيسم پيدا كرد. در حقيقت وي و «اندرسون» كاري مشابه انجام دادند(استفاده از اطلاعات تجربي براي يافتن غلط هاي تئوري). اما مزيت فرضيه آشكرفت در آن بود كه به زندگي برادران و خواهرانش كمك مي كرد.

«كرنن» با كار كردن روي«تئوري بهبود سيستم زندگي بشر» منفعت زيادي به نسل بشر برساند. كرنن مدتها به همراه«بارنت پيرس» در اتحاديه ي مركزي دادگستري روي اين مسأله كار مي كرد.

در سال 1999 «كراگن» بوسيله مطرح كردن تئوري «مشكلات اصلي جهان» و «نتيجه تكرار» راه را به سوي هدف  بنيان گذاران باز كرد. ما از شي ء گرايي راه زيادي را تا رسيدن به هدف نهايي خود طي كرده ايم.

قدم نهايي، گامي به سوي فعاليت سياسي است و در قلمرو مسائل مهم و اساسيِ معرفت شناسي، نظريه پُست مدرن و همچنين مطالعات اساسي و مهم بحث مي كند. با در نظر نگرفتن بعضي فمينيست ها ...(Allen،Krone،...) (کرون، آلن، ...) و همچنين بعضي مبلغان فصاحت ،‌ما بايد از قلمرو ارتباطات به منظور مطالعه فعاليت ها،‌ گامي فراتر نهيم.

كانكرگود(Conguergood) اين نكته را بخوبي در مقاله خود ظاهر كرده است كه ما بايد تفكيكي بين دانش عملي، دانش حسي،‌و ادراك سياسي داشته باشيم. شايد اگر ما سياست كشورهاي توسعه نيافته اروپايي را داشته باشيم، به اين تحقيق به عنوان سكويي براي بخش هاي سياسي نگاه كنيم.

اشارات- از زمان Woolbert  (وولبرت) تا Hyde (هاید)، Krippendroff (کریپندورف)،Burgoon (بورگون) و Craig (کرایگ)، بيشتر بر سر تمرينات مناسب تحقيق،‌ بدون انقطاع و نتيجه ادامه يافته است. جهت پست مدرن ،‌نه تنها بعضي مسائل جديد را اضافه كرده بلكه اگر آن مسائل فاقد اهميت سنتي بوده، آنها را كاهش داده است. ما هميشه نظم و انضباط مربوط به ارتباطات را رعايت كرده ايم. اشاراتي راجع به انتشارات و آموزشهاي ما آورده است. تعدادي سايت در اينترنت نشان دهنده اين نظم ها و انضباط هاست.

ارزش شناسي

ارزش شناسي يا (نظريه اي مهم در عصر معاصر فلسفي)،‌راه انتخاب صحيح را به ما نشان داده و اين امكان را به ما مي دهد كه براي فعاليت ها،‌نتيجه گيري منطقي اي داشته باشيم. مثل وابستگي معرفت شناسي و هستي شناسي(هر يك به تنهايي نمي تواند چيزي را توجيه كند مگر راجع به چيزي توضيح دهد) . با وابستگي رفتارشناسي و ارزش شناسي(هر يك به تنهايي نمي تواند تمرينات بي ارزش و غير مبهم داشته باشد) . مثال بحثي راجع به ارزش شناسي كه آيا مي تواند مميز باشد يا نه،‌بستگي به نظر علمي مدرنيستي دارد كه عينيت را خوب مي داند و يا بسته به پاسخ علمي پست مدرنيستي كه احتمال خوب بودن آن را مي دهد. اما در هر دو صورت اين امر امكان پذير نيست و اين مورد فريبنده بوده و فاقد ارزش هاي تحقيقاتي مي باشند.

مرور

خيلي جاي تعجب نيست كه سؤالات ارزشي در اين زمينه ، سؤالاتي عملي است. مطرح ساختن اين گونه سؤالها،‌ جلوي فعاليت را مي گيرد و جاي شگفتي نيست كه بيشترين بحث دراين زمينه در حواشي،‌آدرس هاي راهنما،‌ مقدمات مسائل مهم و همچنين در ساخت مرحله تازه كاري انجام مي شود.

بيشترين مسائل مربوط به ارزش در شكايت يك جامعه بر خلاف ديگري است، و يا براي درخواست فعاليت و يا مرور مسائل مهم مربوط به نظريه و يا متد شناسي .

به طور معمول، اولين دستاوردها در خلال ويژگيهاي ديگر مؤلفه ها كه فعاليتشان براي توسعه دادن ارزش هاي غيرقابل قبول نشان داده مي شود، بررسي مي شود. به عنوان مثال،‌محققان فمنيست، Grin-Pemble (گرین – پمبل) و Blair (بلایر) راجع به اين موضوع شكايت كرده اند كه «انجمن فمنيست ها» براي تحت فشار قرار دادن قانون دو بستر متفاوت را به وجود آورده اند. شكايت معمول بر اساس اين بنيان بنا شده كه از بررسي خارج بوده اما در حقيقت به دو قسمت «ما و آنها» تقسيم شده است.

فعاليت معمولاً زماني رخ مي دهد كه بين بحران ها تقسيم بندي وجود داشته،‌و همچنين بعضي تغييرات محيطي،‌رفتاري يا فرصت وجود داشته باشد. Worley (ورلی) وChesabro (چسابرو)، تأثير اينترنت و مسائل پايه اي را تأثيري شگرف براي بوجود آوردن يك ارتباط از طريق قوانين و اصول ارتباطي مي دانند. اين دو نفر، تكرار و يا انعكاس حركات آموزشي بزرگتر از طريق مبادله وسايل آموزشي را، راهي براي شفاف سازي محتوا به عنوان پايه اصلي اصول و انضباط مي دانند. البته اين دو نفر تنها در صورتي مي توانند موضوع را درست فرض كنند كه تمامي محتوا داراي مسائل معرفت شناختي باشد. Anderson در اين باره اين گونه نظر مي دهد كه اين فرضيه يا غيرقابل خواندن است و يا داراي محدوديت شخصي،‌كه هر دوي اين موارد از متون اساسي هستند.

در نهايت،Peters، نمونه اي اجرايي مهم در خصوص تحليل و آناليز فعاليت هاي سياسي روش هاي كلي را در اختيار ما قرار مي دهد. اجراهايي مهم از اين است، به عنوان مثال (چيزي را كه شما اكنون در حال خواندن آن هستيد)، معمولاً از"هيچ جا گرفته نمي شوند". يعني اين بحث هاي مجادله اي،‌اهميت اساسي خود را از دست داده اند. با اين وجود،‌الگوهاي انتخاب مسائل،‌ارزش هايي غيرقابل اشتباه را به وجود مي آورد. Peters بحث خود را در خصوص تناقض و تضاد بين روش هاي انساني و عيني مطرح مي كند،‌اما اين نكته كه كدام را به عنوان مسئله اصلي در نظر بگيرد، كمي جاي بحث دارد.

اشارات

ارزش شناسي، مهم ترين مرحله از سياست در تحقيقات است بر محض اينكه خود را نشان مي دهد، ما تفاوت ها را بررسي كرده،‌بر خلاف آنها عمل مي كنيم،‌آنها را تحمل كرده و تفاوت هاي بوجود آمده به وسيله اقتصاد سياسي ناديده گرفته مي شوند.

ما راجع به يك عقيده هيجان زده خواهيم شد. براي تحميل نكردن، تحمل ما به صفر مي رسد،‌ ما مؤدبانه حق و حقوق شما را براي صحبت مي پذيريم و تحقيقات تقلبي را نيز نمي خوانيم . در يك اجتماع مثل ما، جايگاه شما براي هر آنچه درخواست كنيد حفظ خواهد شد. كه اين نمونه در شكل شماره4 نشان داده شده است. اقتصاد سياسي مربوط به تشابه به وسيله ارزش هايي كه از سود و فايده بدست مي آيند، سخت تر مي شود.

فقدان وسايل و ارزش ها به وسيله هر كس و براي هر هدف تعيين مي شود. در نتيجه، واقعيت به عنوان امري آماري و مهم تلقي مي شود كه به وسيله يك شخص قابل تشخيص است و نه به وسيله يك اجتماع بزرگتر. مسائل انجام شده بعدي بود كه قدرت اوليه و ثانويه فمنيسم را دنبال كرد. رسانه در اين مرود به عنوان امري اساسي در نظر گرفته مي شود كه باعث به وجود آوردن چالش هاي مختلف مي شود.

بعضي از تفكرات

دايره اي كه ما آن را ارتباط مي ناميم، شكلي مهم و تفكيك شده است. مزيت آن اين است كه صداهايي كه در دهه پيش قابل شنيدن نبوده و يا ساكت بوده اند،‌شنيده مي شوند. و عيب آن اين است كه براي هر صدايي كه اضافه مي شود تعداد افراد كمي براي گوش دادن وجود دارد كه ما بعضي از اين تفكيك ها را يعني مطالعات ادبي را انجام داده ايم.

جالب است كه اين تفاوت از يك مسافت نيز ديده مي شود. قلمرو غير شخصي و يا سازماني ارتباطات بهتر از هر مسائل ديگر است.

درسي كه ما در اينجا مي آموزيم اين است كه همه ما نمي توانيم ادعا كنيم كه يك محقق ارتباطي كامل هستيم ،‌بلكه تنها مي توان گفت كه ما نوعي محقق به حساب مي آييم. كه اين امر بر اساس تفاوت ؟؟؟ دانش و تمرين و ارزش ها به دست مي آيد. چيزي كه باعث مي شود ما در اين زمينه بهترين باشيم،‌مطالعات شخص خودمان است (متون مختلف، ‌اجراهاي مختلف، ارتباط ها،‌ سازمانها‌و رسانه هايي كه ما با آنها در ارتباط هستيم.). علاوه بر تفاوت در هستي شناسي،‌ در نهايت به اين نتيجه مي رسيم كه معمول هستيم. چه مسائل بنيادي باشند چه اجتماعي، ما به اين نتيجه مي رسيم كه ارزش توجه را دارند.
نوشته شده توسط  در ساعت 19:31 | لینک  | 

مفهوم تحليل بخش ها

به طور كل اين قسمت راجع به مطالعات بنيادي صحبت مي كند. ( چه تجربي،‌چه تحليلي) و چيزي بيش از موقعيت بازتابي است .

قسمتي از اين تغيير نتيجه تحقيق است( تحقيق اوليه،‌بخشي كافي را راجع به 4 قسمت به عنوان يك رشته در اختيار ما قرار نمي دهد و بيشتر اعمال بازتابي در اين كتاب مطرح شده تا در جاهاي ديگر).با اين وجود، نتيجه اي كه كارشناسان مربوط به مسائل بنيادي بر آن تسلط دارند،‌هنوز باقي مانده است.

مسئله قابل توجه اين است كه اين تسلط بر روي تمامي اين مسائل باقي نمي ماند. ارتباط سازماني به طور عمده براي پوشش دادن به قسمت بازتابي، قسمت بنيادي را ترك كرده است. مخالف اين قضيه براي مسائل شخصي و رسانه ها صدق مي كند. تمامي اعمال مربوط به مسائل شخصي، بنيادي است و بر پايه مسائل تجربي بنا شده است. ارتباط بين اينها تأكيدي بر بررسي تحليل نيست. در نهايت،‌از بين 18 مطالعه رسانه اي، 14 مورد بنيادي/ تجربي است كه نشان دهنده نيرويي يكنواخت راجع به تأثير روايت و عرف متداول است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 0:3 | لینک  | 

فيلسوفان و مسائل فلسفي

 

 در ارتباطات

 

 ۲۰۰۵-۱۹۹۴

 

نوشته:

 

جيمز آ. اندرسون و جفري بايم

 

کار کلاسی

درس نظريه ها و مفاهيم ارتباطات

(انسانی جمعی)

دوره:‌

كارشناسي ارشد

(تحقیق در ارتباطات)

 زیر نظر:

دكتر غلامرضا آذري

برگردانی از دانشجویان:

‌عليرضا فدايي

عبدالصمذ يعقوبي

محمد رضا فياض بخش

سپهر دادجوي توكلي

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 23:44 | لینک  |